خرید بک لینک

این گزارش با هدف ارائه اطلاعات کامل درباره «نمی‌دانم...» تهیه شده است و مهم‌ترین نکات منتشر شده را در اختیار شما قرار می‌دهد.

در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید.

گاهی کلمات در مغزم، مانند سربازانی سرکش، جان می‌گیرند. اسلحه‌های خود را برمی‌دارند و قانون‌ها را زیر پا می‌گذارند. زمین و زمان را در مغزم به رگبار گلوله‌های خود می‌بندند، بی آنکه بخواهند به من فرصتی بدهند‌‌.

شاید حق دارند. این روزها آنقدر در سرم حکومت نظامی برپاست و مدام سرکوب می‌شوند، که دیگر جان به لبشان رسیده است.

هرچه را مدام در تنگنا بگذاری، چون فنری بالاخره یک روز صبرش تمام شده و با شدتی کنترل نشدنی از جای خود می‌پرد‌. آنگاه دیگر هیچ سرکوبی جلو دارش نیست، حتی اعلام حکم تیر مستقیم...
امروز نیز از همان روزهاست...

فکرم در میان کلمات می‌لولد و آن‌ها را به هر سو پراکنده می‌کند. این بار دستِ دوتای آن‌ها را می‌گیرم و با خود به گوشه‌ای می‌آورم. هر دو ساکت به من خیره شده‌اند‌. بی حرف، دوباره آن‌ها را به دنبال خودم، تا لب دریای تباهی افکارم می‌کشانم. از سکوتِ خسته کننده‌شان متنفرم. ترجیح می‌دادم مثل آن سربازان سرکش، کاری می‌کردند تا با رضایت خاطر بیشتری نیتم را عملی کنم. ولی این دو قصد ندارند کاری کنند. من هم بی‌مقدمه آنان را به درون دریا پرت می‌کنم و از این بالا نظاره‌گر می‌نشینم‌.

کلمه‌ی *غرق شدن* چنان لحظه‌ی آخرِ زندگی هر انسانی، هراسان می‌شود‌. شروع به دست و پا زدن کرده و صداهای نامفهومی از خود در می‌آورد. بوی ترسش که حالا در هوا پراکنده است را، به خوبی می‌توانم بفهمم. آنقدر بی فایده دست و پا زد که دیگر جانی در بدنش نماند. بی هیچ امیدی پایین رفت و بدون نام و نشان، برای همیشه در تباهی محو شد.

*غوطه ور شدن* اما با همان آرامش اولیه‌اش روی افکارم شناور ماند. انگشتانش روی سطح دریا امواجی منظم ایجاد می‌کرد. می‌توانستم حرکات نرمش را روی پوستم حس کنم.

انگار داشت وردی می‌خواند و آیینی را اجرا می‌کرد که به او انرژی لازم برای ماندن روی آب را می‌داد. گاهی پایین می‌رفت و گاهی می‌چرخید. همه کاری می‌کرد و در عین حال آرام بود.

نه از تباهی افکارم می‌ترسید و نه حتی از محو شدن. انگار هر لحظه‌اش را حس و تجربه می‌کرد. هر حرکتی برایش چیز متفاوتی بود و او همه را می‌پذیرفت.

می‌دانستم اگر ساعت‌ها هم بنشینم و تماشایش کنم، باز هم همین است. دستم را دراز کردم و او را بیرون کشیدم.

او می‌توانست چیزهای زیادی به من یاد دهد چیزی فراتر از محو شدن برای همیشه...

شاید باید شنا کردن را از او یاد می‌گرفتم.

.

.

.

.

.

+ سلام بر همه‌ :)

+ من هنوزم زنده‌امممممم :)

+ همینطوری که واسه همیشه یه جای خالی توی وبلاگ‌های همه مون هست، یه جای خالی هم توی دلمون می‌مونه...

ولی ما هنوزم ادامه میدیم...

B L O G F A . C O M

برچسب: نویسنده: gharib-alsaltane تاريخ: يکشنبه 28 تير 1405 ساعت: 11:47

صفحه بندی